هادینا


منوی وبلاگ
هادی

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسنده



دسته بندی موضوعی
عشق(٦)
زندگی(٤)
دل(۳)
عزیز(۳)
حال(۳)
صاحب(٢)
معحزه(۱)
غنیمت(۱)
بقیه الله(۱)
بقیه الله(۱)
چای(۱)
آینه(۱)
آقا(۱)
علی(۱)
زمان(۱)
غریب(۱)
کار(۱)
ولایت(۱)
انتظار(۱)

آرشیو
اسفند ۸٧
دی ۸٧
آبان ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧


لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

زندگی

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم .

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود .

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند .

در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود می سازد .

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است .

در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب .

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد ، اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید .

در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد بخورد .

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت های خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است .

در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود .

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .

در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست .

...



×

ســــــــــرا پا اگر زرد و پژمرده ایم

                            ولــــــــــی دل به پاییز نسپرده ایم

 

چو گـــــــــــــــلدان خالی لب پنجره

                           پر از خاطـــــــــــــرات ترک خورده ایم

...



 

آه ، آیا می توان آغاز کرد

                               باز این راه به پایان برده را ؟

می توان در کوچه ها احساس کرد

                              باز بوی خاک باران خورده را ؟

می توان یک بار دیگر باز هم

                              بال های کودکی را باز کرد ؟

 

چشم ها را بست و بر بال خیال

                              تا تماشای خدا پرواز کرد؟

...



عشق

وحشت از    عشق   

که نه !

ترس ما فاصله هاست.

 

وحشت از قصه که نه !

ترس ما خاطره هاست.

 

گله از دست کسی نیست ،

مقصر دل دیوانه ماست .

...



الهم انی افتتح الثنا بحمدک و انت المسدد لصواب بمنک

...



ما غایب و او منتظر آمدن ماست

چه انتظار عجیبی . . . !

تو بین منتظران هم

                        عزیز من چه غریبی !




عجیب تر که چه راحت

نبودنت شده عادت !


فقط نشسته و گفتیم:

 

خدا کند که بیایی

...



از دست و زبان که بر آید کز عهده شکرش به در آید

 

الهم جعلنا من المتمسکین

 

بولایة علی ابن ابیطالب علیه السلام  

  

واولاده الکرام ان شاءالله

...



و اما رجب ،پیشاپیش شعبان و رمضان آمد تا تو خود را دریابی

 

عظم الذنب من عبدک

 

فلیحسن العفو من عندک

...



اسلام علیک یا بقیه الله

فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَیْهِ قَالُوا

یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ

مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ

وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ

 فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ

 وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا

إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ

(آیه 88 سوره یوسف)

 

***

برادران (به امر پدر باز به مصر نزد یوسف آمده) چون بر او وارد شدند گفتند:

اى عزیز مصر، ما با همه اهل بیت خود به فقر و قحطى و بیچارگى گرفتار شدیم و با متاعى ناچیز و بى‏قدر (حضور تو) آمدیم،

پس بر قدر احسانت نسبت به ما بیفزا و از ما به صدقه دستگیرى کن، که خدا صدقه بخشندگان را نیکو پاداش مى‏دهد

***

 

...



زندگی مثل چای است

گروهى از فارغ التحصیلان قدیمى یک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م هاى موفقى شده بودند، با همدیگر به ملاقات یکى از استادان قدیمى خود رفتند. پس از خوش و بش اولیه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضیح می داد و همگى از استرس زیاد در کار و زندگى شکایت می کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با یک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستیکى و بلور و کریستال گرفته تا سفالى و چینى و کاغذى (یکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ریختن براى خودشان را بکشند. پس از آن که تمام دانشجویان قدیمى استاد براى خودشان چاى ریختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشید، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قیمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قیمت، داخل سینى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترین چیزها را براى خودتان می خواهید و این از نظر شما امرى کاملاً طبیعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همین است. مطمئن باشید که فنجان به خودى خود تاثیرى بر کیفیت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد یک فنجان گران قیمت و لوکس ممکن است کیفیت چایى که در آن است را از دید ما پنهان کند. چیزى که همه شما واقعاً مى خواستید یک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترین فنجان ها رفتید و سپس به فنجان هاى یکدیگر نگاه مى کردید. زندگى هم مثل همین چاى است. کار، خانه، ماشین، پول، موقعیت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجانی که ما داشته باشیم، نه کیفیت چاى را مشخص می کند و نه آن را تغییر می دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چایى که خداوند براى ما در طبیعت فراهم کرده است لذت نمی بریم. خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چایتان لذت ببرید. خوشحال بودن البته به معنى این که همه چیز عالى و کامل است نیست. بلکه بدین معنى است که شما تصمیم گرفته اید آن سوى عیب و نقص ها را هم ببینید. در آرامش زندگى کنید، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد.

...